Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 23 شهریور ماه سال 1386
* روزهای زرد



 یک روز  اگر توی خیابان چشم هایمان
افتاد روی همدگر فکر می کنی
من یا تو یا کداممان زودتر بلند
از روی داغی آسفالت می شویم ؟
شاید اگر چه تو ،  از من گذر کنی
مانند ناشناس ترین آشنای من
یک کودک زیبا به دنبال توست ، وای
مادر شدی تو ، مادر .. ؟!.... خدای من !
می ایستد ، دلم ، زبانم و بودنم
اما تو می روی که نشانم دهی چه تلخ
آن روزها گذشت برایت بدون من
آن روزها چه تلخ .. آن روزها چه زود ...
خالی بدون تو ؛ خالی بدون من .


چهارشنبه 21 شهریور ماه سال 1386
عشق آخر

قبلترها فکر می کردم که مهمترین فرد زندگی عشق اوله
حالا می فهمم اونی که مهمتره

عشق آخره

پسرک تنها


یکشنبه 11 شهریور ماه سال 1386
* دست تقدیر!

دست تقدیر آشنامان کرد
دست تقدیر هم جدامان کرد
بشکند دست های ناپاکش
چقَدَر ساده کله پامان کرد...


چهارشنبه 7 شهریور ماه سال 1386
*  مرثیه ای برای یک رویا


 

می پرد
خواب از سرم نیمه شب
بسان کبوتری ، در آسمان تنگ قفس
کابوس های نیمه شب ، گربه وار ، پنجه در گلوی آرامشم می افکند
آسمان شب تاریک است
خواب ، گم می شود در قحطی نور
ستاره ها مرده اند
و چشم های من نا امیدانه ، دست به دیوار می کشند
کاش بودی رویا
کاش بودی ...