![]() |
![]() |
![]() |
از اوج به زیر افتاد...
از عرش به فرش..
لغزید به روی گونه های دخترکی خاموش، با نگاهی مبهوت و ثابت.
تکیه داده بود به سه کنج دیواری قدیمی. و با نگاه، عابران دست در دست هم را می پایید.
سُر خورد تا روی چانه اش. و فرو افتاد تا سطح سرد دستهء فلزی نیمکت سبز رنگ کنار سه کنج دیوار. دخترک به راه افتاد. بی حتی نگاهی به پشت سر.
لغزید روی دستهء سبز رنگ. و داغ شد از داغی خواهش دستان مردی که چند ثانیه بیشتر، از عبور سر انگشتانش از روی دستهء نیمکت نمی گذشت.آهی کشید و سیگاری گیراند.
لحظه ای مکث کرد بی آنکه هوای نشستن داشته باشد. تنها انگشنانش را کشید روی دستهء سبز رنگ نیمکت. پکی به سیگار زد،چشمانش را ریز کرد و خیره ماند بی هدف به رو به رو..
و شانه هایش را فرو برد در هم و به راه افتاد. به سوی همیشه های بی انتها. خلوتی همیشگی. حضوری پر از ازدحام ِ خالی ِ بودن با کَسی...
لغزید روی دستهء صندلی و آرام فرو رفت تا عمق زمین گرم.
راهی پیچ در پیچ و نا معلوم را پیمود. گاهی جانی به ریشه ای بخشید و گاه خنکای تازگی را با بوی خاک در هم آمیخت و هدیه کرد به عابران دست در دست هم یا دستان تنهای آتشین.
و از سر گرفت دوباره راهش را تا بی انتهای نا معلوم. و تنش یخ کرد با عبور نا به هنگام و بی خبرش از میان لوله های فلزی سرد. و با فشار پرت شد روی برهنهء شانه هایی که استخوانی بود و ظریف.
با پوستی لطیف و نرم. که سر تا سر شانه ها را فرا گرفته بود تا تمام بدن.
شرمگین شد لحظه ای از دیدن آن تصویر. چشمانش را بست و تنها خود را به دست مسیری سپرد که او را با خود می برد. تا فرو رفتگی ها و برجستگی های بدن دخترک. تا آنجا که آتش به جانش می انداخت و او را تا مرز نیست شدن می برد و دوباره جانی تازه می بخشید.
سر خورد تا روی زانوانش و لغزید روی ساق های پا...روی انگشتان ظریف و فرو رفت دوباره در آن عمق تاریک...مبهوت از حسی که چند ثانیه در بر گرفته بودش و بی خود از خود بود...
راهی دوباره را پیمود..مقصدی نا معلوم و بی انتها..تا درک دوبارهء سرما و گرما..و اینبار راهی فنجانی شد..فنجانی سفید با بدنهء داغ. که انگشتانی ضخیم و مردانه با قاشقی ظریف و طلایی آشوب به دلش می انداخت..و طعمی تلخ و شیرین را درونش حل می کرد.
مرد لم داد روی کاناپه و پاهایش را روی میز جلویش دراز کرد. فنجان نسکافه را تا نزدیک لبهایش برد. خیسی طعم لبهای مرد با فنجان نسکافه در هم آمیخت و قطره را تا نوازش پوست نرم و لطیف اندامی ظریف...تا داغی اعماق وجود دخترک برد..
مرد لحظه ای مبهوت نگاه کرد به نسکافهء میان فنجان. مردد. و باقی فنجان را تا ته سر کشید. سرش را تکیه داد به پشتی صندلی و آهی کشید گرم و آشنا.
دخترک حوله را به دور خود پیچید و خود را به کنار آتش شومینه رساند.
مرد در جستجوی رو اندازی تا گرمش کند.
قطرهء تنها ...لغزید به روی گونه های دخترکی خاموش، با شانه هایی برهنه،حوله ای سفید دور تنش، و نگاهی مبهوت و ثابت که آتش میانش زبانه می کشید...







