![]() |
|
![]() |

من هنوز یه بچه ام , اما ورم کرده تنم
تاولای غم زده رو پوست نازک تنم
هیچ کسی دوای درد تاولامو نداره
خودمم می ترسمو دس به تنم نمی زنم
ماهیای توی حوض , پای منو نمیشناسن
دیگه به پوست پاهام , ماهیا نوک نمی زنن
دیگه تاب وزنمو نداره تاب پارکمون
دیگه نیست بادبادکم اون بالاها , تو آسمون
بچه ها دیگه منو , تو بازیشون را نمیدن
اونااسباب بازیشونو دست آقا نمیدن
شدم اون آقاهه که تو قصه ها جا نداره
مثل اون مترسکی که باغ رویا نداره
دیگه نمتونم بشینم رو پای مادر بزرگ
شنگولو منگول من رو خوردش این آدم بزرگ
تیله هام گم شده تو آت آشغالای زندگیم
رنگ مشکی شده تختهء سفید سادگیم
دیگه من نمی تونم حباب صابون بسازم
دیگه زشته که بخوام به زور بازوم بنازم
دیگه تابستونا تعطیلی نداره مدرسه
دیگه تجدیدی ندارم از حساب و هندسه
دیگه دست مهربونی رو سرم کش نمیاد
دیگه ناظم به سراغم با یه خط کش نمیاد
حالا گنجشکا می ترسن از من آدم بزرگ
یه روزی بره بودم , حالا شدم شبیه گرگ
پاهام اندازه کفشای کوچیکم دیگه نیست
آره این کفشا مال روزای خوب بچه گیست
من هنوز یه بچه ام , اما ورم کرده تنم
زودی پیر شدم دیگه , قدمو خم کرده تنم
تاولای پوست من کار گذشت عمرمه
من می ترسم ازشون , دس بهشون نمی زنم
دیگه جمعه ها برام شادی و بازی نداره
دیگه وقتی واسه سر سره بازی نداره
دیگه جیغ نمی کشم از خبرای خوب و بد
دیگه شکل من یه جوره از حالا تا به ابد
حالا کارتون دیدنم واسم یه جور خجالته
آخه با این تن گنده این کارم قباحته
دیگه توپ بازی و گرگم به هوا , نمیشه کرد
اون روزا بچه بودم , حالا شدم یه گنده مرد
هیچکسی دیگه به من کتاب رنگی نمیده
ماشین کوکی , فلوت , تفنگ فشنگی نمیده
روزای تولدم شلوغ پلوغی نداره
هیچکی از دوستای من کلاه بوقی نداره
کسی دستامو نمیگیره تو این شهر شلوغ
دیگه زشت نیس واسه من , زشتیای حرف دروغ
دیگه با دختر همسایه نمیشه بازی کرد
دیگه حال نداره برف بازی توی هوای سرد
حالا درد تاولا خواب چشامو دزدیده
دیگه مادر نمیگه : بخواب دیگه ورپریده
من هنوز یه بچه ام , اما ورم کرده تنم
زودی پیر شدم دیگه , قدمو خم کرده تنم
تاولای پوست من کار گذشت عمرمه
کاش کسی دوا بده , من روی زخمام بزنم .....
سروده آلبالو

دوباره خزان..
دوباره سیاهی و تباهی ..
سردی زندگی و تاریکی و ظلمت عجیب با تمام وجودش بر گلویم چنگ انداخته ..
گویی می خواهد تمامم کند دیگر ..
اما ..اما من در انقلابی خود خواسته خودرا رهایی می بخشم .
تا باز کجا تن خسته ام رادر زیر چنگال اهریمنیش باز یابم ..
***
اول سلام
بعد یه عذر خواهی ساده و صمیمی بابت این غیبت نه چندان کوتاهم ..هم در اینجا و هم در وبلاگ خودم..
گرچه از این به بعد زیاد خواهم نوشت ..در هر دو وبلاگ ..بخصوص وبلاگ خودم که فکرش هم منو به هیجان میاره..
و ممنونم از همه دوستانی که توی این مدت سراغی از من ناقابل گرفتند ..
خب .. من توی این مدت کجا بودم..؟
فقط می تونم بگم که امشب از یه برزخ رها شدم ..
برزخی که ذره ذره تن زخمیمو با تمام قدرتش در بر گرفت و سوزوند..
اینجا باز تشکر می کنم از دوست قدیمی خودم البالو که توی این شرایط دستمو گرفت ..در این جشن ۳ سالگی ..
ومن الان اینجا هستم
و می نویسم.. پس هستم ..




