این چند نفر

رخت ها را میبینی...
توی بالکن همسایه..
کاش تو آن گیره رخت بودی و....
من شاید یک جوراب خیس...مرا توی باد رها نمیکردی...
جای دندانهایت روی اندامم میماند آن وقت.

کدامیک را باور کنم
دستان گرمت
یا
نگاهت سردت را؟!
میخوام با هر چیزی که میتونم به جون تنهاییام بیفتم و صیقل و جلاش بدم...
درخشان و زیباش کنم تا بتونم بهت هدیه بدم.
قبولش میکنی؟!
سلام
ببخشید مزاحم شدم
خواستم ببینم هنوز اینجا کار می کنه!؟

کاش می شد خاطره هایت را هم مثل نامه هایت به آتش کشید...
خیلی وقته به اینجا سری نزدم
خونه ای که همیشه برام یادآور دنیای از خاطرات خوب بوده و هست
هشت سال گذشت ؟
باورش سخته برام ...
خوشحالم که اینجا با نوشته های دوستان خوبم پا برجاست
سهند ، عادله ، الف کاف و فریاد خاموش
سعی می کنم از این به بعد همراه دوستان باشم
واقعا به آرامش اینجا نیاز دارم
پی نوشت :
- ممنونم از عادلهء عزیز که منو یاد اینجا انداخت ....
تولد 8 سالگی "این چند نفر" امسال هم در کمال سکوت و بدون هیچ مهمان و میزبانی برگزار شد.
به امید اینکه "این چند نفر" دوباره بهمان روزهای خوش گذشته برگرده....

پ.ن: پاک کردن نوشته های فریاد خاموش، شاید بدترین اتفاق برای "این چند نفر" در سال گذشته بود.

دلم باندازه همان سه نقطه هایی شده است
که در پایان نوشته هایم جا خوش کرده اند.
برگرد نازنین!
تا این سطور دوباره بوی شعر و احساس گیرد...
با اندکی تاخیر نوشته امشب تقدیم می گردد
به همه زنان و دختران دنیا :
از همه تان متنفرم..
امروز
تمام مدت در این فکر بودم٬
که در چهل سالگی
یاد کدام عشق لعنتی خواهم افتاد ..
ناگهان بر می گردم و می گویم:
- هیچ می دونی من کیم؟ من .. من ..
حرفم را می خورم؛
من
در سکوتی گزنده راهم را می کشم و می روم
او
هنوز مبهوت نگاهم می کند.
تصمیم گرفته ام که دیگر هیچکس نباشم..
امروز با محکی استثنایی٬ سنگی دلم را باز آزمودم؛
به خدا که مرحبا دارد !
فکر می کردم دیگر گذشته
دوره اینکه
تا با کسی آشنا شوی
از قضا چند روز دیگر تولدش باشد؛
امروز فهمیدم که زهی خیال باطل!
